خرید بک لینک

من بسی دلتنگم وامانمیداندکسیباخودم می جنگم واما نمیداندکسی غربت خودراترنم می کنم درخلوتمشعرغم آهنگم واما نمیداندکسیروزگارتیره می خواهد که رنگم تاکندازازل بی رنگم وامانمیداندکسی خاک راسیلاب یکباره به همراه می بردایستاتر ز سنگم و امانمیداندکسی درمسیرزندگی راه خودم رارفته امخسته ای پالنگم واما نمیداندکسی دورازچشمان نامحرم گم عشقم هنوزکین نام وننگم وامانمیداندکسی ازادب دوراست امااعتراف شاعراستتشنه ی فرهنگم و امانمیداندکسی ای تو،خودراجلوه آراکن به چشم منتظرراه تا فرسنگم وامانمیداندکسی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین حبیبی تاريخ: پنجشنبه 6 بهمن 1401 ساعت: 13:42

به رسـم بادکـنک ها ،
دلـم پـر است !
اما

نــخی گـــره زده
مــن را ،
به دســـت تــنهایی...

برچسب: نویسنده: مبین حبیبی تاريخ: سه شنبه 9 بهمن 1397 ساعت: 22:50

گاهی دلت میخواد همه چیز خوب باشه.. آدمها ،کارهاشون، رفتارهاشون، حرفاشون، و..... اما نمیشه.. چرا .. چرا هر کاری میکنی یه جای کار میلنگه... چرا ادعامون میشه و تو عمل گیریم..؟! اومد گفت واجب فراموش شدهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین حبیبی تاريخ: سه شنبه 9 بهمن 1397 ساعت: 22:50

گاهی میگم چقدر خوب میشد میتونستم کاری کنم ک شرمندگی یه پدر رو نبینم..

پول..!!!!

ندار و دارا سرش حرص میخورن..

پدری سرش پایینه..

بچه ها بیخبر..

کاش من نمیدونستم..

کاش حالا که فهمیدم میتونستم کاری کنم..

کاش...

حالم ازت بهم میخوره وقتی که این چنین آزرده کردی خاطری را...

پول....

برچسب: نویسنده: مبین حبیبی تاريخ: سه شنبه 9 بهمن 1397 ساعت: 22:50

نابینائی در شب تاریک چراغی در دست و سبوئی بر دوش در راهی می رفت. فضولی به وی رسید و گفت :

ای نادان! روز و شب پیش تو یکسانست و روشنی و تاریکی در چشم تو برابر، این چراغ را فایده چیست؟

نابینا بخندید و گفت : این چراغ نه از بهر خود است، از برای چون تو کوردلان بی خرد است، تا به من پهلو نزنند و سبوی مرا نشکنند.

حال نادان را به از دانا نمی داند کسی
گرچه دردانش فزون از بوعلی سینا بوَد
طعن نابینا مزن ای دم ز بینائی زده
زانکه نابینا به کار خویشتن بینا بود

جامی

برچسب: نویسنده: مبین حبیبی تاريخ: سه شنبه 9 بهمن 1397 ساعت: 22:50


دگر درمان دردش دیر شد دل
چه زود از سِیر عالم سیر شد دل

دل پیران جوان دیدم، ولی من
جوان بودم که ناگه پیر شد دل

برچسب: نویسنده: مبین حبیبی تاريخ: سه شنبه 9 بهمن 1397 ساعت: 22:50

روزهای بد....روزهای پراز آشوب و دلهره هرکسی شکلی به این آشوب دامن میزند؛ تا میخواهی آرام بگیری یک جای وجودت زخم برمیداردترمیم نشده روز از نو روزی از نو... کشورم ایران !! چه صبورانه این همه زخم را بر خود برمی تابی؟! سالها گرگها در کمینت نشسته اند آنقدر زخمت زده اند که هرتکه ات به یک سو رفت.. اما حال ای وطنم!! چنددهه ایست که قلبت را نشانه رفته اند... من فرزند این سرزمینم و با تمام وجودم ؛ در مقابل پرچم سه رنگت و نام مقدس الله که برآن هک شده سر تعظیم فرود می آورم و برآن بوسه میزنم همیشه پایدار بمانی ای وطنم ... ای ایران #ایران_اسلامی برچسبها: ایران_اسلامیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین حبیبی تاريخ: سه شنبه 26 دی 1396 ساعت: 15:50

جانا...
جان من که نه ،جان هرکه دوستش داری...
به یادت بگو که پیله نکند بر تن احساسم...
تن احساس مرا
یارای پروانه شدن نیست....

خوندم ؛ قشنگ بود نوشتم اینجا....

مخاطب : عام

برچسب: نویسنده: مبین حبیبی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 6:36

روزها سپری شدند ازپی هم....

گفتی فراموش میکنی، اما فراموش شدنی نیست

انگار که یک عمر هست این مدت به ظاهر کوتاه...

ماه آسمان هرشب آرام آرام در پیشگاه چشمانم به غروب خود نزدیک می شود اما چشمانم همچنان به راهند...

تا شاید هنگامه ی طلوع خورشید را از دست ندهند...

ولی دریغ و صدافسوس

که آن خورشید برای چشمان ناپاکم طلوع نخواهد کرد...

هرشب خیره به ماهم

وبر لب دعا...

آرام زمزمه میکنم ای کاش .....

بیاید

برچسب: نویسنده: مبین حبیبی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 6:36

:: "سنگ باشد دل باشد سر باشد... ویک جین جرات ...تا دل وجیگر کوبیدن سر به سنگ داشته باشی از این همه ......" ◇از این همه..... چی؟! منظورت چیه؟! :: "از این همه درد از این همه حرفایی که گلوگیر شده.. بغضی که نه میترکد ونه فرو می رود.. راستی تو چه میکنی آن زمان که درد داری؟" ◇ من ، درد؟! دردی ندارم... ::ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین حبیبی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 6:36

نمی داند دل تنها میان جمع هم تنهاستمرا افکنده در تنگی که نام دیگرش دریاست تو از کی عاشقی؟ این پرسش آیینه بود از منخودش از گریه ام فهمید مدت هاست،مدت هاستبه جای دیدن روی تو در خود خیره ایم ای عشقاگر آه تو در آیینه پیدا نیست، عیب از ماست جهان بی عشق چیزی نیست جز تکرار یک تکراراگر جایی به حال خویش بایدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین حبیبی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 6:36

ما را دلی ست چون تن لرزان بیدها
ای سروقد! بیا و بیاور نویدها

باز آ و با نسیم نگاه بهاری ات
جانی دوباره بخش به ما ناامیدها

ما جمعه را به شوق تو تعطیل کرده ایم
ای روز بازگشت تو آغاز عیدها

بازآ که خلق را نکشاند به سوی خویش
بازار پرفریب مراد و مریدها

برگرد تا زمین و زمان را رها کنند
چپ ها و راست ها و سیاه و سفیدها

بسیار دسته گل که برای تو چیده ایم
این خاک غرقه است به خون شهیدها

خون حسین می چکد از نیزه ها هنوز
برگرد و انتقام بگیر از یزیدها...

برچسب: نویسنده: مبین حبیبی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 6:36

تازگی ها شروع کردم به نوشتن خط...

قبل ترها، البته انس عجیبی با خوشنویسی داشتم...

نمی دانم تا بحال تجربه اش کرده اید یا نه ،،،،،

حس قشنگی است،آرامش خاصی...

اما حال که دیگر دستم یارای نوشتن ندارد ، گاهاً این حس در لابلای درد از یاد می رود...

این است که گویند وقت را غنیمت دان.....!!!

برچسب: نویسنده: مبین حبیبی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 23:02

اللهم عرفنی حجتک:
بِحق الحُسینِ الٰهی العَفو …

«پایان شعبان» رسیده مرا پاک کن؛حُسین جان
ایـن دل بـرای «مـاه خـدا» روبـراه نیست

صَلی اللهُ عَلیکَ یااباعَبدالله

برچسب: نویسنده: مبین حبیبی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 23:02

آبرويى ندارم تا بتونم سرمو بالا كنم و اظهار بندگي كنم. هر چه بود ريخته شد رو زمين و امكان جمع كردنش هم نيستراستش ديگه فرصت جمع كردن نيستشنيدم دير يا زود بايد گذاشت و گذشت اما من كه بايد مثل خيلي ها كه امروزشون غرق ماديات شده، تمام بي آبرويى هامو تو كوله بارم بريزم و با خودم ببرم. اما شب اول قبر با اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین حبیبی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 23:02

صفحه بندی