هر چه بود ريخته شد رو زمين و امكان جمع كردنش هم نيست
راستش ديگه فرصت جمع كردن نيست
شنيدم دير يا زود بايد گذاشت و گذشت
اما من كه بايد مثل خيلي ها كه امروزشون غرق ماديات شده، تمام بي آبرويى هامو تو كوله بارم بريزم و با خودم ببرم.
اما شب اول قبر با اين بار سنگين چقدر قبر برام تنگ ميشه...
آهاي قبركن قبر اين مرده رو پهن ترش كن
نگاه به هيكل نحيف ولاغرش نكن
غم دنيا باهاش اين كارو كرده، پرونده اش بدجور سنگينه، كلي جا ميگيره!!
اين قبر تنگه براش!!
چقدر غرق خوشي زودگذر شديم
چقدر بي دينى برامون عادي شده
چقدر ديدن بدن لخت ديگرون روح ما رو خط خطي كرده
چرا چندين ساله يه عده آزادي رو به بي بندوباري تعبير ميكنن
چرا عفتمون برباد رفته
چرا به غيرت مردي برنميخوره...
آخه داريم به كجا ميريم؟!
هركدام به يك شكلي تن فروشي راه انداختيم!
خدايا من كه گرفتارم و درگير اين همه گناه!!
از سر فضلت، ببخش اين بنده سركش خودتو...
ميدونم خيلي توقع دارم اما خودت وعده دادي كه بنده هاتو دست خالي رد نميكنى!
خدايا قلم عفو بكش برهمه لغزشها و كم گذاشتن هام كه ميدونم زياده و غيرقابل جبران!
الهى به اميد تو....
برچسب:
نویسنده: مبین حبیبی